سالک هامون آرامش (ادبیات و عرفان )

عارفانه ها را جستجوگر باشیم

قسمت آخر تحلیلی بر جایگاه جانداران از منظر عرفان اسلامی در اشعار سپهری
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤  

همانگونه که گفتیم عارفان را رسم به تسلیم است و هرچه را که حق مقدر کرده است ، بدون چون و چرا می پذیرند و عمل می کنند چون او را دانای مطلق می دانند و بر این باورند که هر شی و هر فعلی در این جهان دارای هدف خاصی است که اگر ما نمی دانیم این به خاطر نادانی ما است و‌انان همین نگاه را نیست به دیگر جانداران دارند و بر اساس اصل تقدیر حضور دیگر جانداران را در این دنیا می پذیرند و بر ایشان احترام قایلند همچنانکه سهراب

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.

و بدانیم که بیش از مرجان ، خلائی بو لدر اندیشه دریاها

(صدای پای آبی 294)

سهراب در این عصر شاهد بود که انسان امروزی بی رحمانه به کشتن و آزار حیوانات برخاسته است و دایره دیگر آزاری و جنون خویش را گسترش داده است و طبیعت و جانداران را بی رحمانه آماج حملات خویش قرار داده است و گمان می کند که جای او را در این دنیای فراخ تنگ کرده است.

یکسو نگریستن و ارزشی برخورد نکردن یکی از وجه مشخصه های نگاه سپهری به دنیای پیرامونش است . او همیشه سعی می کند بین نگرنده و نگریسته شده حجابی نباشد و بدون دخالت اندیشه و یک ذهنیت از پیش تعیین شده پیرامون خویش را بنگرد و به قول سهراب

« سیاهی خاری میان چشم و تماشا نمی گذرد »

« دیاری دیگر 168»

 آنوقت است که همه چیز را عریان و همان که هستند می بینند ، نه آنگونه که می خواهد پس می گوید:

« بیایید از شوره زار خوب و بد برویم »

( سایبان آرامش ما، مائیم 172)

 می داند که این بر چسب ها و مارک ها ناشی از ذهن ارزش گذار ما است که اگر چیزی به مذاق اندیشه خوش آمد ، خوب و اگر غیر این باشد صریح بر چسب بر می زنند و بدون آنکه به ماهیت آن یا از منظر دیگر نگاهی بیاندازند و این یکی از مشخص های انسان خود محور و خود خواه امروزی است و بی رحمانه بر نظر خوش پای می فشارند و باز به ذکر این ابیات مولانا در اینجا ناگریزیم.

عجز از ادراک ماهیت عمو

حالت عامه بود مطلق مگو

(3                           3650)

نفی آن یک چیز و تباهش رو است .

چون جهت شد مختلف تهمت دو تاست .

 

همچو فرزندان خود دانند شان

منکر آن با صد دلیل و صد نشان

(مولانا    3    3664  و58 36)

اما نگاه سهراب با نگاههای متعارف ، متفاوت بود و با همین دلیل است که نمی خواهد ( پلنگ از در خلقت برود بیرون)چون می داند منا فعش در چرخه حیات بیشتری از مضرات آن می باشد و می داند طبق تقدیر ازلی هر چیزی در این جهان بر حسب نیازی وجود پیدا کرده اند و وجودشان ضروری است و می داند که اگر ( کرم نبود زندگی چیزی کم داشت)

و با همین نگاه متعارف است که می گوید:

من نمی دانم

که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکس کرکس نیست

گل شبدر چه کم ازلان قرمز دارد.

چشم هارا باید شست ، جور دیگری باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.

(صدای پای آب 291)

 

عرفان ناب به سهراب اموخته است که دشمنی و تزاحم چقدر برای خود انسان صعب و دشوار است و دوستی چه نعمت والایست بخصوص اگر این دوستی امتدادش تامرغان هوا هم برسد و مگر این نیست که انسان خواهان آرامش است و برای رسیدن به سعادت و آرامش گام بر می دارد و تلاش می کند ، پس اگر امتداد دوستی مان را تا حیوانات گسترش دهیم به زعم سهراب

(آرام ترین خواب جهان را) خواهیم داشت:

و به آنان گفتم:

هرکه درحافظ چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شو را بدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود.

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.

(سوره تماشا 375)

او با تمام جانداران دوست و ( خوابش آرامترین خواب جهان) بود، همانگونه که خواهرش –پریدخت سپهری –می گوید :

« قلب رئوف و روح حساس سهراب از یادآوری شکار پرندگان در نوجوانی که بنا بر ست خانوادگی بدان می پرداخت ، سخت آزرده می شد و اندوهی جانکاه به او دست می داد . همه آشنایان بارها او را کنار حوض یا جوی آبی در حالی دیده اند که برگ یا چوب کوچکی در دست دارد و مورچه یا پروانه ای را نجات می دهد » [i]

« یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود از آب در آرم »

«عزمت 354»

و با همین نگاه عاشقانه است که می گوید:

خواهم آمد ، پیش انسان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .

مادیا نمی نشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

فرفرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد بر سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.

هر کلاغی کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد نوک!

آشتی خواهم کرد

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم دانست.

(وپیامی در راه 341-340)

 اگر به اشعار سهراب نظری داشته باشیم ملاحظه می کنیم که بسیار زیبا از حیوانات سخن می گوید و احساس زیبا و رابطه ای لطیف با دیگر جانداران برقرار کرده است که به جرأت می توان گفت که در کمترین شاعر معاصر می توان سراغ گرفت که این گونه سخن گفته باشد و این جدا از روح بلند عارفانه شاعر نیست و گوش کنیم:

سر برداشتم :

زنبوری پر زد.

.

باری ، سایه پروازش را به زمین کشید.

و کبوتری در بارش آفتاب به رویا بود.

(کوقطر 5وهم 170)

من صدای پر بلدرچین را، می شناسم،

رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بر کوهی را،

خوب می دانم ریواس کی می روید.

سارکی می‌اید ، کبک کی می خواند ، بارکی می میرد.

ماه در خواب بیابان چیست.

( صدای پای آب 289)

روشنی را بچشم

شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را.

کرمی لانه لکلک را ادراک کنیم .

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موهستان گره ذایقه را باز کنیم.

و دهان را بگشائیم اگر ماه درامد.

و نگو بیم که شب چیز بدی است.

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

( صدای پای آب 293)

و

ویادگاری شا توت روی پوست فصل

نگاه می کردی:

حضور سبز قبایی میان شبدرها

خراش صورت احساس را مرمت می کرد.

(مسافر313)

و غوک ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی

( غربت 352)

و

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب .

یا که در بیشه ای دور سیره ای پر می شوید.

(آب را گل نکنیم 346)

و:

من

روبرو شدم با عروج درخت

 با شیوع پر یک کلاغ بهاره ،

با افول و رنج در سجایای ناروشن آب،

با صمیمت گیج و فداره حوض،

با طلوع تر سطل از پشت  ابهام یک چاه

(چشمان یک عبور 6-445)

و:

آسمان پرشد از فال پروانه های تماشا .

عکس گنجشک افتاد در آب های رفاقت.

(چشمان یک عبور 442)

همانگونه که در اشعار بالا ملاحظه می گردد سهراب با زیباترین حس ممکن با جانوران دیگر رابطه برقرار و از انان صحبت می کند و انقدر خود را با انان نزدیک می بیند که تمام خصوصیات و رفتارهای انان را می شناسد .

من صدای پر بلدرچین را می شناسم

رنگ های شکم هوبره را، اتریای بز توهی را

خوب می دانم ریواس کی می روید.

(صدای پای آب 289)

و خوب می داند آنجا که احساس زخمی است ، پریش است (حضور سبز قبایی) یا جانوران زیبای دیگری چقدر می تواند به انسان آرامش بدهد.

سهراب در شعر (دیاری دیگر) همانطور که از اسم شعر پیدا است از مدینه فاضله ای سخن به میان می اورد که در انها فاصله ها هیچ شده اند و ترس از زمین رخت بر بسته  است و دیگر بر پهنه آسمان ورطه سیاه بال عقاب ، کبوتران را هراسان نمی سازد و جنگ و خون و خونریزی از یاد جهان رفته است و صلح و صفا بین قوی و ضعیف ، بین داس و خوشه گندم ، بین عقاب و کبوتر برقرار شده است و تمام رازها و رمزها بر ملا شده اند و دیگر هیچ رمزی در جهان وجود ندارد نه در ستاره آسمان و نه در ریگ زمین .

و اگر این را بپذیریم که اشعار هر شاعر بازتاب افکار اوست و مدینه فاضله هر شاعر ، دیاری است که او آرزوی داشتن آن را دارد می توان به راحتی به این مهم پی برد که در افکار سهراب.جانداران دیگر چه جایگاه بلندی دارند و به همان نسبت که  به زیبایی از  انسان سخن می گوید و برایش دیاری آرام و خالی از هر گونه درد و مزاحم و رمز و رازی آرزو می کند به همان نسبت  برای دیگر حیوانات ، آسمان و زمینی خالی از وحشت و هراس آرزو می کند و برای پرندگان بال و پری بدون اضطراب و آسمانی بدون ورمله سیاه بال  عقاب آرزو می کند.



-سپهری ، پریدخت . سهراب ، مرغ مهاجر . طهوری 1375 ص 75[i]


کلمات کلیدی: حیوانات ،کلمات کلیدی: سهراب سپهری ،کلمات کلیدی: عرفان اسلامی
 
سمت دوم تحلیلی بر جایگاه جانداران از منظر عرفان اسلامی در اشعار سپهری
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢  

و در بسیاری از موارد عارفان برای بیان مفاهیم بلند عرفانی خویش از زبان حیوانات استفاده می کنند در این خصوص می توان از منطق الطیر عطار نام برد  که برای آشنایی خواننده به چند نمونه اکتفاء می کنیم:

اغراغ(غراب) : کنایت است از جسم کلی ، و جسم کلی در غایت دوری است از عالم قدسی و حضرت احدیت ، و خلو او از ادراک و نوریت ، و غراب مثل اوست در بعد و سواد.[i]

در بعد و سواد چون به هم می مانند

او را به غراب عارفان می خوانند .

(مسائل شاه نعمت الله ولی ج4 ص166)

1-    سیمرغ (عنقا- عنقاء مغرب):

انسان کامل و سالک واصل و عارف به ذات حق را گویند!

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

(حافظ)

2-   ماهی : در اصطلاح تصوف عبارتست از عارف کامل ، واین معنی به تتسب استغراقی است که کاملان را در بحر معرفت است.و لفظ جز ماهی به معنی غیر عارف کامل است.

(کشاف اصطلاحات الصون[ii])

هر که جز ماهی ز ابش سیر شد

هر که بی روزی است روزش دیر شد.

(مثنوی )(1 17)

در ان بحری که خضرانند ماهی

درو جاوید ماهی ، جاودان آب

( کلیات شمس تبریزی)

و سهراب نیز در شعر ( مسافر) لفظ ( ماهی) را دقیقاً به عنوان ( سالک)گرفته است . آنجا که می گوید:

-دچار یعنی

 -              عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.

.

.

.

و خوب می دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود

و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق

در ب های هدایت روانه می گردند

و تا تجلی اعجاب پیش می روند.

(مسافر 306-307)

( و در مورد این ابیات و مفوهم عرفانی آن در بخش « تسلیم » توضیح داده خواهد  شده )

4-مار: به معنی هستی سالک آمده است [iii]

نا کشته مار هستی ، بر گنج ره نیابی

زانرو که هستی تو ، بر گنج اوست ماری

(مغربی)

5-غزال : تحلیات جمالی و پیر جذبه و معشوق را گویند[iv] .

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا

( حافظ)

6- هدهد :مرد کامل و راهنمای راهدان را گویند ، که طیور ( سالکان) طریقت را به سر منزل سیکرغ حقیقت رهبری می کند[v].

مرحبا ای هدهد هادی شده

در حقیقت پیک هر وادی شده

(عطار)

و سهراب در سفر عرفانی خویش به لزوم پیرو و مرشدی واقف می شود و در شعر ( مسافر) به دنبال هدهد می گردد.

کجاست سمت حیات؟

من از کدام طرف می رسم به یک هدهد

و گوش کن، که همین حرف در تمام سفر

همیشه پنجره خواب را بهم می زد.

( مسافر312)

( رااجع به این موضوع در بخش ( کثیر السفر بودن عارف) توضیح کافی داده شده است.)

همانگونه که ذکر شد ، عارفان به دلایلی که یاد آور شدیم برای جانداران ارزش زیادی قائل هستند و سعی می کنند از آزردن و کشتنشان جلوگیری کنند و در این باره تاریخ عرفان نمونه های بسیاری را شاهد می اورد از آن جمله:

نقل است که کسی  به نزد حلاج امد عقربی را دید که گرد او می گفت قصد کشتن کرد . حلاج گفت : دست از وی بدار که دوازده سال است که تا اوندیم ماست و گرد ما می گردد.[vi]

نقل است که شیخ با مریدی به صحرا بیرون شد . در آن صحرا گرگ مردم خوار بود . ناگاه گرگ آهنگ شیخ کرد . مرید سنگ برداشت و در گرگ انداخت . شیخ گفت : چه می کنی ؟ از بهر جانی با جانوری مضایقه نتوان کرد[vii].

و اگر بخواهیم از عارفان نامی هر یک روایتی نقل کنیم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد . پس در همین جا بسنده می کنیم و از عارفی پاک از تبار حلاج و بایزید سخن به میان می اوریم که پیامشان را باور و راهشان را ادامه می دهد و نگاهش هم به انسان و هم به دیگر مخلوقات چون نگاه انهاست . همه او که در طریق سلوک بی هیاهو از پی ( مسافر کهن[viii])می رود و با قلبی پاک و نگاهی عاری از کینه و سرشار از مهر به مخلوقات حق می نگرد و انها را ارج می نهد و در این رابطه آقای محسن مخملباف در ویژه نامه آوای شمال مطلبی را ذکر می کند که در خور توجه است.

«یکی از دوستان من شبی نزد سهراب میهمان بوده موقع گفتگو سوسکی وارد اتاق می شود و دوست من قصد داتشه آن را با دمپایی بکشد ، سپهری جلوی او رامی گیرد و می گوید :« تو فقط می توانی به او بگویی که به اتاقت نیاید » دوست ماسوسک را بادمپایی می گیرد و به بیرون پرتاب می کند . سپهری گریه اش می گیرد که صاحب جانی در این جهان مجروح شده و از دوست من می پرسد که نیندیشیدی اگر در این نیمه شب پای این سوسک بشکند و با توجه به اینکه سوسکها به اندازه ما آن قدر متمدن نیستند که بیمارستان داشته باشند چه خواهد شد؟

و از کجا این سوسک ، مادر بچه سوسکی نباشد که منتظر بازگشت مادرش به خانه است؟»[ix]

شاید برای بسیاری از انسانهای ساده اندیش این سخنان بسیار پیش پا افتاده باشد و پوزخندی به این اندیشه لطیف سهراب بزنند ، اما این جزئی از واقعیت های بدیهی پیرامون ما است که از یاد برده ایم و سهراب با طنز خاص و با شعرهایش آن را بیان می نماید.

یک منتقد مشهور ایرانی نقدی پر سرو صدا بر‌آثار او می نویسد و می گوید: در شرایطی که‌ آمریکا در ویتنام ناپالم می ریزد و آدم می کشد ، در شعر نگران آب خوردن یک کبوتری؟

و سهراب چه زیبا و متین در یک مجلس دوستانه به او پاسخ می دهد « دوست عزیز ریشه قضیه ، در همین جاست ، برای مردمی که از شعرها نمی‌اموزند که نگران آب خوردن یک کبوتر باشند،آدمکشی در ویتنام یا هر جای دیگر امری بدیهی است.»[x]

 این مطلب جای تعمق داد و به راستی اگر هر یک از ما در زندگی روزمره خویش نگران کبوتر باشیم واز کشتن و آزار دیگر جانداران دست بکشیم و از کشتن حیوانی نگران شویم و این را هر کسی در زندگی روزمره خویش مشق کند دیگر کشتن انسانها برایمان غیر قابل تصور خواهد بود.

همانگونه که مولانا می فرماید[xi]:

(( فرمود که عالم دشمنی تنگست نسبت به عالم دوستی زیرا از عالم دشمنی می گریزند  تا بعالم دوستی رسند ....))



-اصطلاحات تصوف ج 4 ص 326[i]

-منبع قبلی [ii]

- منبع قبلی [iii]

- منبع قبلی [iv]

- منبع قبلی [v]

-تذکره الاولیاء ذکر حلاج ص571[vi]

-تذکره الاولیاء. ذکر شیخ ابو سعید ابوالخیر ص 786[vii]

-سهراب . اگر مسافر کهن را دیدیم از پی ببرویم .[viii]

-روزنامه آوای شمال ، یادمان سهراب سپهری ، پنجشنبه 14 مهرماه 1373.شماره 85. مصاحبه آقای محسن مخملباف[ix]

-منبع قبلی [x]

[xi]مولانا جلال الدین محمد مولوی . فیه مافیه . تصحیح بدیالزمان فروزانفر انتشارات امیر کبیر ص 193 چاپ نهم  45


کلمات کلیدی: حیوانات ،کلمات کلیدی: سهراب سپهری ،کلمات کلیدی: عرفان اسلامی
 
تحلیلی از منظر عرفان اسلامی بر جایگاه جانداران در اشعار سهراب سپهری
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  

تحلیلی از منظر عرفان اسلامی بر جایگاه  جانداران در اشعار سهراب سپهری

 

خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی  تشنه ، سطل شبنم را خواهم اورد.

خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.  (پیامی در راه 3400)

در شریعت عارفان  آزار دادن و رنجاندن دیگران گناه محسوب می شود و موظف هستند تا حیوانات را نیز نیازارند و مدد کنند.

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست[i]

 عارفان نامی هر یک به نوعی به مدد و دستگیری حیوانات می پرداختند از‌ان جمله که از عارف نامی بایزید بسطامی نقل کنند:

« گویند بایزید به راه مکه بود ودر بیابان به چاه آبی رسید ، عده ای در اطراف چاه حلقه زده و برای رسیدن به آب بر دیگری پیشی می گرفتند و کمی دورتر سگی در کناری تشنه نشسته بود تا بایزید اواز داد که: ای مردم کسی از شما حاضر است ثواب پنجاه سال روزه و نماز و حج و همه کارهای خوب مرا بخرد و مشتی آب بمن دهد کسی که بایزید را می شناخت معامله را تمام کرد و مشتی آب به بایزید داد . با یزید آب را گرفت و به سگ داد و شکر خدای را به جای اورد .[ii]»

عارفان را عقیده بر ان است، که همانگونه که انسان با زبان خاص خویش حمد و ثنای محبوب را به جای می اورد و زبان شکر می گشاید جانداران به دیگر نیز هر یک به زبان خود ذکر خالق هستی می گویند و مردم او را می ستایند و در این باره روایت زیر را از ابراهیم خواص نقل کنند:

« ابراهیم خواص گفت : وقتی طلب معاش خود از حلال می کردم دام در دریا انداختم ماهی بگرفتم . هاتفی آواز داد : ایشان را از ذکر ما باز میداری ؟ معاش دیگر نمی یابی ؟ ایشان از ذکر ما بر گشته بودند که تو ایشان را همی کشتی ، گفت : دام بیانداختم و دست از کار نیز برداشتم [iii].» مولانا می گوید

شکر می گوید خدا را فاخته                                   بر درخت و برگ شب ناساخته

حمد می گوید خدا را عندلیب                               که اعتماد رزق بر تست ای مجیب

(1و93-2292)

و دیگر آنکه عارفان تقدیر را عزیز می شمارند و سر تسلیم فرود می‌آورند و آن را با جان و دل می پذیرند و سعی می کنند فعلی بر خلاف آن انجام ندهند و از آنجایی که معتقدند که هر جانداری بر اساس تقدیر بر پای بر هستی نهاده است و بر او گناهی نیست و آنچه هست از علم و تقدیر خداوندیست پس بر حیوانات ظلمی نکنند و انان را عزیز می شمارند  که در این رابطه می توان شواهد بسیاری آورد ولی ما در اینجا به ذکر یک نمونه بسنده می کنیم . نقل است که یک روز بایزید بسطامی می گذشت او راه بر سگ ایثار کرد. تا سگ را باز نماید گشت . مگر این خاطره طریق انکار بر مریدی بگذشت ، که حق تعالی آدمی را مکرم گردانیده است و بایزید بسطامی سلطان العارفین است . با این همه پایگاه –و جماعتی مردیدان –راه بر سگی ایثار کند و باز گردد . این چگونه بود؟

شیخ گفت : ای جوانمرد ! این سگ به زفان حال بایزید گفت:

در سبق السق از من چه تقصیر در وجود امده است و از توچه توفیر حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشیدند و خلعت سلطان العارفین در سر تو افکندند ؟ این اندیشه در سر ما بر‌آمد تا راه بر او ایثار کردم[iv]

و در بسیاری از موارد عارفان برای بیان مفاهیم بلند عرفانی خویش از زبان حیوانات استفاده می کنند در این خصوص می توان از منطق الطیر عطار نام برد  که برای آشنایی خواننده به چند نمونه اکتفاء می کنیم:



-چهل کلام و سی پیام . نوربخش ، جواد ، مولف چاپ اول 1373[i]

-منبع قبلی [ii]

-تذکره الاولیاء . ذکر ابراهیم خواص ص 588[iii]

-تذکره الاولیاء . ذکر بایزید بسطامی ص 175[iv]


کلمات کلیدی: حیوانات ،کلمات کلیدی: سهراب سپهری ،کلمات کلیدی: عرفان اسلامی
 
چرا سهراب سپهری؟
ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧  

تاریخ بشر با ابداع زبان شکل جدیدی به خودمیگیرد وسیرحرکت تاریخ به گونه ای دیگر متحول میشود .ادبیات به عنوان یکی ازمصنوعات زبان بااختراع زبان ×به خود جامه عمل میپوشد وانسانهااحساسات وعواطف خودرادرقالب ادبیات برزبان می اورند .

روح سرکش وعصیانگرانسان با ادبیات امکان تجلی میابدواین امکان رابرای انسان فراهم میکند که به فراسودست یازدانسانهای اسیرشده گاه برای فرارازعذابهای روحی به ادبیات پناه می برند.ادبیات سرزمین آزادی “نجابت ×جایگاه بودن وزیستن ×آغوش خوشبختی ×نزهتگاه ارواح پاک ×فرشتگان معصوم ×میعادگاه انسانهای خوب وهمچنین جولانگاه زشتیهاوآنچه انسان رابه چندش وادارمیکند است .

ادبیات به زندگی وحیات مامعنای دیگر میبخشد وبه ما می اموزدکه درمیان زشتیهاودلگیریها می توان مفری یافت  برای اسایش وارامش

شعر“موسیقی وسایرهنرهایی که نوع بشربرای خودساخته است این امکان رابرای اومهیا می کندکه در میان جهانی که اغشته به زشتیهاست می توان زیبایی رانیز ساخت وباان زیبایی “معنا ومفهومی به زندگیمان بخشیم.

شعرهای او نوعی وحی اسمانی “ نوعی بازافرینی معجزه اسای زندگی مسخ شده وجهان دگرگون شده ماست .

شعرهای سهراب حاوی مطالب بکروتازه ای است که تشنگان هنر از هرسن وطبقه ای از ان سیراب می شوند.

سهراب عارفی تنها بودکه دردیاری پرهیاهو دل درگروعشق نهاده بود وآرام آرام انچه راکه بشرازیادبرده بودرازمزمه میکرد.

اوبراین نکته واقف بودکه جدال بیرونی ناشی از تعارضات درونی ماست وتادرون پرآشوب انسان آرام نگیرد شعله خشم وآشوب بیرونی ماهرروزشعله ورترمی گردد .همانگونه که مولانا می فرماید:

ای برادر توهمه اندیشه ای

مابقی تو استخوان و ریشه ای

گربود اندیشه ات گل “گلشنی

وربودخاری توهیمه گلخنی

پس پیوندعمیقی باعرفان اسلامی برقرارمی کندواشعارش از گلهای زیبای این گلستان معطر می شود.اوتنهابه عرفان اسلامی بسنده نمی کند وچون ((سیذارتا))قدم درراهی می گذارد تا آن ((رحمت کامل “بودا))رانیز بشناسد وازالطاف وموهبتهای اونیزبی نصیب نماند پس به سرزمین هندو چین مسافرت نمودوخوشه ای چند نیز از ان گلستان چیدومشاهده نمودکه شباهتهای عجیبی بین این دو عرفان وجودداردپس هردورادرزندگی خویش درپیش گرفت که دردفتری جداگانه بحث خواهدشد.

سهراب بانگاهی عارفانه گرداگردخودرانظارگربودکه چگونه مدعیان انسانیت برای رسیدن به مقاصدخودازهنردشنه ای ساخته اندبرای پیشبرد اهداف خود.

هنر برای سهراب پاک ومطهربودوهیچگاه آنرادررسیدن به هدفهای خاص سیاسی ویا ارضاءجاه طلبی های خودبکارنگرفت اودرمیان آدمهای کوته بین ازجدال باانهاخودداری می کردهمانگونه که بودا گفته بود :

((مردمی که پوینده این راهها نباشند“به دیرزمانی پنداروهواهای باطل در ذهن انباشته اند“رهروان طریقت نبایدکه بامردم دنیا بین جدل کنند بلکه باید به صبروجان صافی خود به ذکروتفکرباشند“تا معرفت رادریابند))

وسهراب نیز چنین بودوباانانی که براو خرده میگرفتندوبا دشنه های طعنه وکنایه براو می تاختند “صبوری پیش می گرفت وبه جدل بر نمی خاست.

زمانی که با ادبیات آشناشدم سهراب نیزحضورداشت  آما فریادش  برایم گنگ ونامفهوم بودو.من میان ان همه آوازهای زیبا گم شده بودم وتوان درکم نبود اما با دستگیریهاوراهنمائی های استادارجمند جناب آقای دکتر مرتضی کتبی استادجامعه شناسی ادبیات دانشگاه تهران یه راه افتادم تابه سرچشمه زلال شهرهای ناب سهراب رسیده که در همین جا ازایشان تشکر میکنم

پس به شناخت عرفان اسلامی وبودائی برخاستم تابهتربتوانم با شعرهای سهراب ارتباط برقرارکنم واین نوشته هانیز ماحصل آن تلاش واین ارتباط است .


کلمات کلیدی: مولانا ،کلمات کلیدی: سهراب سپهری ،کلمات کلیدی: عرفان اسلامی ،کلمات کلیدی: عرفان بودائی
 
قسمت آخر تحلیل مفهوم پاسداری دلها در اشعار سپهری
ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳  

( این مقاله در سال 1383در روزنامه اطلاعات به چاپ رسیده است )

سهراب بذر محبت رادرقلب صاف خویش می افشاند و هرزه گیاه دشمنی رااز قلب خویش پاک می کند و می گوید:

آشتی خواهم کرد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نورخواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

(پیامی درراه340)

سهراب همانگونه که از ابوالحسن خرقانی ـ عارف نامی ـ آموخته بود که دشمنی صعبترین کارهاست و ازحافظ آموخته بود که آرامش واقعی دردوست داشتن است پس سراسر روحش راپرازگلهای زیبای صداقت و محبت می کند و از (بازترین پنجره )با مردم صحبت می کند .

من که از بازترین پنجره بامردم این ناحیه صحبت کردم.

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.

(ندای آغاز396)

سهراب می بیند که حرفهایش مثل (یک تکه چمن روشن است ) و عاری از هرگونه کینه و دشمنی است و بازترین ساده با (انسان مه آلود)سخن می گویدو (آنان را به صدای قدم پیک بشارت)می دهد و به نوعی می خواهد به این انسان امروزی کمک می کند و به او بفهماند که راهی که می رود ناصواب است و به سراب منتهی می شود باید ظواهر دل بکند و به عمق و ماهیت زندگی واقعی فکر کنداو به انسان امروزی می گوید اگر درهای دلهایتان راباز کنید و از زنگار بزداید آفتاب حقیقت در آن میتابد:

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر دربگشایید به رفتار شما می تابد.

(سوره تماشا374)

سهراب می بیند که نگاهش را نمی بیند و سخنش را نمی شنود وبه یاد مولانا می افتد که می گوید :

مرغ کآب شور باشد مسکنش

اوچه داند جامی اب روشنش

(مولانا 1 2724)

سهراب می بیند که این انسانها چو آن مرغ سالهاست در این فضا و دراین محیط زندگی کرده اند به تمام خصوصیات آن خو گرفته اند و پای بند آن شده اند و نمی توانند زندگی جز این را متصور شوند زندگی جدا از تضادها و تزاحم ها ودرگیری ها.

و وقتی هم سهراب می خواهد آن را بیادشان آورد وچشم شان را به روی واقعیت ها باز کند و از بدیهی ترین چیزهای زندگی شاهد می آورد :

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم .گفتم:

چشم را باز کنید .آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که بهم می گفتند:

سحر میداند .سحر!

(سوره تماشا 375)

انها او را به ساحری متهم میکنند و نمی خواهند قبولآ کنندکه سهراب واقعیت ها را با آنان در میان می گذارد و از حقیقت ها بر ایشان سخن می گوید وبه قولآ مولآنا:

لیک از رشک و حسد پنهان کنند

خویشتن را بر ندانم می زنند

(3 3665)

و سهراب می داند که این انسانها ضعیف هستند.ناتونند .همه چیزشان را از آنان ربوده اند

فکرشان .اندیشه هاشان وحتی روحشان را.

ترا از تو ربوده اند.و این تنهایی ژرف است.

ومی گریی .و در بیراهه زمزمه ای سرگردان میشوی.

(سفر به ان سوها 208)

و انها فکر مکنند که اگر سهراب چیزی میگوید و راهی را که نشان می دهد به خاطر منافع خودش است.دکانی باز کرده است ومیخواهد به جاه و مقامی برسد .شهرتی به هم زند .اما سهراب به اینها نمی اندیشد او یک عارف بود و جز به حق به چیزی نمی اندیشد و دنیا رابرای دنیا دوستان می گذارد و اگر قدمی برای خلق بر می دارد به خاطر عشق ورزیدن او به آنها و به خاطر خدای حق است .که عارف جز از حق از کسی مزدی نمی گیرد و انتظاری ندارد.

سر غصه بکوبیم ،غم از خانه بروبیم

همه شاهد و خوبیم ،همه چو مه عیدیم

طبیبان الهیم ،زکس مزد نخواهیم

که ما پاک روانیم ،نه طمّاع و پلیدیم

(مولانا )

سهراب هم بی منت و چشم انتظار مزدی برای کمک به خلق حرکت میکند و پیامش را می دهد و اولین پیام او برای انسانهای ضعیفی است که دربازی صاحبان قددرت له میشوند و او میداند که همیشه یک نفر باید بپا خیزد و می سراید:

یک نفر باید این نقطه محض را

در مدار شعور عناصر بگرداند.

یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.(بی روزها عروسک441)

او می آید وئ نور را در رگها می ریزد و:

روزی خواهم آمد.

و پیامی خواهم آورد،

در رگ ها ،نور خواهم ریخت .

و صداخواهم درداد، ای سبدهاتان پر خواب !سیب آوردم ،سیب سرخ خورشید.(پیامی درراه338)

سهراب فریاد می زند :

آب را گل نکنیم :

شاید این آب روان ، می رود پای سپیداری ، تا فروشوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید،نان خشکیده فرو برده درآب .(آب346)

پیام سهراب به تمامی انسانهاست .او انسان را به صورت کلی می بیند .او انسان را به طبقه و قشر تقسیم نمی کند واو به تمامی انسانها عشق می ورزد .

بخواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان  را

که صدر مجلس عشرت،گدای ره نشین دارد.(حافظ)

او خطاب به درد کشان می سراید:

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را ،گوشواری دیگر خواهم بخشید.

0000000000000000000

000000000000(پیامی درراه338)

از جنید بغدادی پرسیدند از شفقت به خلق.گفت:شفقت به خلق آن است که به طوع به ایشان دهی آنچه طلب میکنند و باری بر ایشان ننهی که طاقت ندارند و سخنی نگوئی که ندانند

سهراب نیز در شفقت به خلق همان بود که جنید گفته بود و در این باره خواهرش ـ پریدخت سپهری ـ می گوید:

 (( و قتی فقیری از او چیزی می طلبید متاثر و منقلب می شد .فوری دست در جیب می برد و مقداری پول که هرگز نمی شمرد در دستش می گذاشت و می رفت.))

سهراب در این دنیا بار گرانی برای کسی نبود و حتی سعی میکردکه از بارهای دیگران بکاهد سهراب در این کشاکش انهایی را اختیار کرد و این سوال را بر تارک تاریخ آویخت

کی

انسان

مثل آواز ایثار

در کلام فضا کشف خواهد شد.(اینجا همیشه تیه454)

منابع :

1-    آزاد پیمان در حسرت پرواز هیرمند تابستان 74

2-   امامی کریم مقاله از آواز شقایق تا فراترها از کتاب پیامی در راه .طهوری 1366

3-خواجه حورا رساله نور وحدت ارکان عرفان انتشارات نور فاطمه

4-خسرو شاهی جلال ادای دین به سهراب نگاه 1379

5- سپهری هشت کتاب طهوری

6- سپهری پریدخت سهراب مرغ مهاجر طهوری 1375

7-سیاهپوش حمید یاد نامه سهراب انتشارات پرنگار پارس 1374

8-فریدالدین عطار نیشابوری تذکره الاولیا انتشارات بهزاد 1376

9-  نوربخش جواد اصطلاحات تصوف مولف 1373

10-                        نوربخش جواد چهل کلام و سی پیام مولف 1373

11- مولانا مثنوی معنوی

12-                        مولانا دیوان شمس

13-                     روزنامه ستاره ها شنبه هشتم اردیبهشت 1375شماره6

14-                     ویزه نامه اوای شمال یادمان سهراب سپهری 14 مهرماه 1373


کلمات کلیدی: عشق ،کلمات کلیدی: اجتماعی ،کلمات کلیدی: سهراب سپهری ،کلمات کلیدی: عرفان اسلامی
 
قسمت چهارم بتحلیلی بر مفهوم پاسداری دلها در اشعار سهراب سپهری
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱  

....او به زیباترین شکلی انسان امروزی را در شعر (سراب ) در دفتر اول به تصویر می کشد و در این جهانی که (( انسان مه آلود )) خسته و درمانده است سهراب منتظر نجات دهنده و ( کاشف معدن صبح است )

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

و من > در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو > بیدار خواهم شد ( به باغ همسفران 396)

سهراب معتقد است که :

می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند زمن آدمها ( غمی غمناک 31)

سهراب نمی گوید من دور ماندم از ادمها بلکه معتقد است که ادمها زمن دور ماندند و این پرسش باقی است چرا؟ آری ان ادمها چون سهراب نمی خواهد شریک خودخواهی و تزاحم ها و درگیریها آنها باشد و در این کاتر یاریشان دهد اوراتنها می گذارند و او از این انسانها دلش می گیرد انسانهایی که زبانشان ترجمان دلشان نیست و بین آنچه می گویند و آنچه می خواهند هزاران هزار فرسخ فاصله است و اندوهگین می سراید :

من اناری را می کنم دانه > به دل می گویم

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود ( ساده رنگ 343)

اما سهراب بر آنانی که او را مورد هجوم طعنه و کنایه  و نیشخندهی خویش گرفته اند و روزی هزاران بار او را به اتهام دزدی و بی تعهدی به صلیب می کشند و او را (( بچه بودائی اشرافی )) می خوانند  خشمی نمی گیرد  او معنی تعهد از نظر آنها را میداند و مشکلش این است که نمی خواهد بلندگوی تبلیغاتی باشد او خوب میداند که متعهد است متعهد به تمامی انسانها .

سهراب بر انها خشمی نمی گیرد به سرشان فریاد نمی زند به فکر انتقام نمی افتد بلکه سخن خواجه حورا _معروف به مغربی _ را با گوش دل میشنود و به آن عمل میکند آنجا که خواجه در رساله نور وحدت میفرماید :

(( ای سید با همه اشیا نیازمندی کن که عین مطلوب تواند . و با دشمن دوستی ورز که او نیز عین مقصود توست . ای سید : با خود نیز با نظر محبت باش که تو نیز عین محبوبی ای سید اینها در سلوک ضروریست ...)

سهراب به این ضرورت در سلوک خویش پی برده است و حسن خلق را پیشه خود کرده است و سعی میکند به جای دشمنی و عداوت انسانها را دوست بدارد که در دوستی که انسان شکوفا خواهد شد همانگونه که حافظ می فرماید :

در خت دوستی بنشان که کان دل ببار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد .....


کلمات کلیدی: سهراب سپهری ،کلمات کلیدی: عرفان اسلامی
 
شعری از سهراب سپهری
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱  

سایبان آرامش ما ماییم

در هوای دوگانگی تازگی چهره ها پژمرد
 بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم در برگ فرود اییم
 و اگر جا پایی دیدیم مسافر کهن را از پی برویم
برگردیم و نهراسیم درایوان آن روزگاران نوشابه جادو سر کشیم
شب بوی ترانه ببوییم چهره خود گم کنیم
از روزن آن سوها بنگریم در به نوازش خطر بگشاییم
 خود روی دلهره پرپر کنیم
 نیاویزیم نه به بند گریز نه به دامان پناه
نشتابیم نه به سوی روشن نزدیک نه به سمت مبهم دور
عطش را بنشانیم پس به چشمه رویم
دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم
 ماندیم در برابر هیچ خم شدیم در برابر هیچ پس نماز ما در را نشکنیم
برخیزیم و دعا کنیم
لب ما شیار عطر خاموشی باد
نزدیک ما شب بی دردی است دوری کنیم
 کنار ما ریشه بی شوری است برکنیم
 و نلرزیم پا در لجن نهیم مرداب را به تپش دراییم
آتش را بشویم نی زار همهمه را خکستر کنیم
قطره را بشویم دریا را نوسان اییم
و این نسیم بوزیم و جاودان بوزیم
 و این خزنده خم شویم و بیناخم شویم
و این گودال فرود اییم و بی پروا فرود اییم
بر خود خیمه زنیم سایبان آرامش ما ماییم
ماوزش صخره ایم ما صخره وزنده ایم
ما شب گامیم ما گام شبانه ایم
پروازیم و چشم به راه پرنده ایم
 تراوش آبیم و در انتظار سبوییم
 در میوه چینی بی گاه رویا را نارس چیدند و تردید از رسیدگی پوسید
 بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار ایینه روان باشیم به درخت درخت راپاسخ دهیم
و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم هر لحظه رها سازیم
برویم برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم

و ما اگر به این ندای سهراب لبیک بگوییم آیا به نظر شما خوابمان آرامترین خواب جهان نخواهد بود .؟


 
قسمت سوم .تحلیلی بر مفهوم پاسداری دلها دراشعار سپهری
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳  

تا آنجا که میدانیم و شعرهایش گواه این مدعاست جز با نگاه دوستی و عشق و محبت که در تمامی شعرهایش موج می زند به نگاه دیگری دل نمی بندد و دل را از زنگار کینه و عداوت پاک میکند و نهال محبت می کارد .

در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور> مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم >که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت > بروم تا سر کوه( در گلستانه 351)

همین دل پاک و نگاه بی شائبه است که در پشت هر چیز به جای کینه و عداوت و خصومت > لبخند و محبت را می بیند برخلاف دوره اولیه شاعری شاعر که فریب را می دید .

نور در کاسه مس چه نوازشها می ریزد!

نردبان از سردیوار بلند> صبح راروی زمین می آرد.

پشت لبخندی پنهان هر چیز .( روشنی من گل آب 336)

در مورد پاک و بی شائبه و درست انگاشتن سهراب و عشق ورزیدن او به تمامی انسانها می توانیم به سخنان خواهرش _ پریدخت سپهری _ گوش فرا دهیم که می گوید L مرغ مهاجر72)

(( سهراب دوستدار مردم بود به انسانها عشق می ورزید همه را پاک درست و بی شائبه می انگاشا و به همه اعتقاد داشت اگر کسی چیزی از او می خواست یا خواهش می کرد نمی توانست و نمی خواست پاسخ منفی بدهد ))

آیا این شعرها و این نگاه سراسر عاشقانه و اینگونه ارتباط با آدمها جدا از این مطالب نغز و پر معنای سری سقطی عارف نامی است که می فرماید L تذکره الاولیا ذکر سری سقطی )

(( حسن خلق آن است که خلق را نرنجانی و رتج خلق بکشی بی کینه و مکافات ))

سهراب نیز بر پایه همین ( حسن خلق ) است که می سراید :

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان . میرود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی

دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب ( آب 346)

سهراب درون مجروح انسان را شناخته سهراب میداند که انسان در طول زمان خسته شده است از اجحاف از سرکوب از خفقان از ندانستن از نبودن آزادی اما این را هم میداند که انسان مسئول کسی است که ابتدا بر این درون مجروح و خسته اشعار داشته باشد در غیر اینصورت آنچه می نویسد و آنچه می سراید برای گرفتن انتقام است ( آزاد پیمان در حسرت پرواز )

سهراب می بند بدی تمام جهان را فرا گرفته است انسانها مسخ شده اند و هیولای دنیا طلبی سراسر وجودشان  را مسخر کرده است و انسان چون کلاف سر درگمی به دور خود می پیچد

ودر کرانه (( هامون )) هنوز می شنوی :

بدی تمام زمین را فرا گرفت.

هزار سال گذشت .

صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد.

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد ( مسافر322)

سهراب می بیند انسانها ی امروزی به جان هم افتاده اند و هر روز به طریقی تازه روح همدیگررا می خراشند و در پس هر لبخندشان هزاران دشنه کینه نهفته است او انسان امروزی را می بیند که به بیراه رفته است و سرگردان است سراب را دریا می پندارد و خسته و مجروح باز پیش می رود .....


کلمات کلیدی: عشق ،کلمات کلیدی: سهراب سپهری ،کلمات کلیدی: عرفان اسلامی